اسفار حنه

ثم کثرة الاسفار، ثم ترک الاکتساب، ثم تحریم الادخار

اسفار حنه

ثم کثرة الاسفار، ثم ترک الاکتساب، ثم تحریم الادخار

همیشه از پرداختن یا اشاره به هر امر فیزیکال زنانه‌ای در پابلیک پرهیز کرده‌ام و برایم هم هیچ اهمیتی نداشته که به ذائقه روز خوش نیاید یا اطرافیانم این رفتار را قرون وسطایی بدانند یا از این قصه انواع تبیین‌ها مثل مشکل داشتن با جنسیت سر هم کنند. امشب اما حوصله ندارم فکر کنم اینجا پابلیک است یا چاردیواری اختیاری یا چی. تهش به قول حسن فتحی در آن سکانس درخشان اعتراض که هزار بار دیده‌ام،‌ همه‌‌ی دنیا چاردیواریه. ادی یک زمانی می‌گفت نمی‌داند حقیقت جهان آن چیزی است که در دو هفته پی‌ام‌اس و ملحقاتش درک می‌کند یا جهانِ آن نیمه‌ بعدش. قدیم‌ترها که انقدر همه چیز را به زور و ضرب تبیین‌های "علمی" به حلقمان فرو نمی‌کردند، گاهی آن‌قدر سیاهی و تلخی و تنگی دنیا هجومش طولانی می‌شد که درد جسمی مثل یک فرشته نجات در احوال روح در حال احتضارمان گشایش ایجاد می‌کرد و کسی هم یادمان نداده بود که این تجربه سهمگین روحی مثلا عوارض پیشینی کوفتی یک اتفاق کاملا مادی است. سال‌‌ها بار طاقت‌فرسای سنگینی جهان را با تمام وجود پذیرا می‌شدیم و هیچ‌کس این تتوری‌های زیستی را برایمان ردیف نمی‌کرد. قضیه وقت‌هایی بیخ اساسی پیدا می‌کرد که به واسطه دپرسیون یا هر مرض و بالا پایین دیگری این ده روز دو هفته پایش را از این طرف و آن طرف درازتر می‎کرد و سایه سنگینش را روی اغلب ایام ماه می‌انداخت. اصلا شاید برای همین به مغزمان خطور نمی‌کرد که این ارتباط خطی مستقیم را پیدا کنیم. حالا نه این‌که حالا این تبیین‎ها و فرمول‎های شیک حال و روز بهتری برایمان ساخته است یا گرهی از گرفتگی‌هایمان باز کرده است. راستش شاید درک تماما روحی و بی دلیل و بی اصطلاح و بی تئوری فیزیکال از احوال گرفته‌مان تهش یک چیزی برای جانمان می‌گذاشت که حالا آن را هم کم داریم. تبیین‌های "علمی" همه معنا و راز و پوشیدگی اتفاقات جهان را به چند سازوکار شیمیایی فرو می‌کاهند. راه حل هم البته می‌دهند، بادام و آناناس و غیره. آخر همه ما زن و مرد قرار است در همه ایام مثل خرهای عصاری "کار"آمد باشیم. پوشیدگی و تبیین‌ناپذیری و رازآمیزی جهان هم اگر به سود دودوتا چهارتایی نینجامد مفت خدا نمی‌ارزد. از موحدین جهان هم نیستیم که ماده را دارای شعور کیهانی "ببینیم" و برای این مرزهای احمقانه میان اتفاقات مادی و روحی تره‌ خرد نکنیم.

اتفاق‌ها هم‌چنان می‌آیند و عبور می‌کنند یا عبور نمی‌کنند و من هم‌چنان توانایی نوشتن ندارم.

جناب صاحب مطعم دارد زار و زندگی‌ش را بین دوست و آشنا تقسیم می‌کند و خانه‌اش را تحویل می‌دهد که سر به بیابان بگذارد. سفر به مدت نامعلوم و به مقصد نامعلوم. می‌گوید فعلا فقط تا قم را می‌داند و از بعدش خبر ندارد. کل دارایی‌ش یک کوله خواهد بود و کمی پول در حسابش. موبایلش خاموش خواهد بود و اینترنت نخواهد داشت. ممکن است این سفر یک ماه طول بکشد و ممکن هم هست که بیست سال. شاید گلی را ببیند و برگردد. شاید دهی را آباد کند و برگردد. هیچ نمی‌داند. اما به هر حال دارد همه تعلق‌های پشت سرش را محو می‌کند که آسان برنگردد. بعد از برگشتنش از سفرهای نسبتا مفصل اروپا قرآن را دو سه باری باز کرده و "هاجروا" آمده است. خودش با خنده این تصمیمش را به بحران چهل سالگی وصل می‌کند. معتقد است تمام همّ ما در دنیا باید مصروف تربیت یک نفر شود؛ خودمان، می‌گوید در زندگی به همه آدم‌ها بذری داده شده که اندکی‌ از ما با صبوری و توجه در فرصت حیات، بذرمان را درخت می‌کنیم و معتقد است به بعضی‌ها از جمله من بذرهایی داده شده که خیلی خیلی حیف است اگر درخت نشوند. از من می‌خواهد که برایش حافظ باز کنم و "دست از طلب ندارم" می‌آید. از وسایل زندگی‌ش یک گیاه پیر، یک شمعدان برنجی کوچک، یک بشقاب سفالی نقاشی شده، یک تسبیح شاه مقصود، دو پیاز گل، یک دفتر طراحی و کتاب نقاشی‌های مهندس موسوی را برای من کنار گذاشته است. از من می‌خواهد که توی دفترچه یادداشت کوچکی که برایش برده‌ام سوره حمد و توحید را بنویسم و آخرین توصیه‌اش این است که "هر کاری می‌تونی بکن که اون محافظه کاریاتو از دست بدی. اما اون سخت سلیقگی‌ت رو نه." چرا که "اون سخت سلیقگی یک خوش سلیقگی شدید و ویژه است و پوست محافظه‌کاری فقط برا آدمای بدسلیقه خوبه."

سلام حنا جان

اینم از حساب و کتاب سفر

این اکسل رو برا فرزان نمی‌فرستم. چون در اون صورت می‌خواد که سر هزینه اینترنت تعارف کنه :))

خیلی ممنونم ازت برای این سفر... برای پیشنهاد عالی‌ت که خود زندگی بود

ازین به بعد، وقتی یه پیشنهاد جدید برای کار یا سفر یا سیر و سلوک آفاقی و انفسی دارم برات، باید آرزو کنم که خوشت بیاد ازش... 

چون مطمئنم اگه خوشت بیاد و احساس اتصال و نزدیکی کنی باهاش، کاری می‌کنی که چیزی از جنس زندگی در اون جاری بشه...


ماچ به روت

مریمانا | پانزدهم فروردین

صبح پرزیدنت تکست کرد که صبحت نورانی حنا. انقدر این روزام گرفته است که تو دلم به خودم پوزخند زدم. اما الان اومدم اینجا اعتراف کنم امروزم نورانی شد. چند دقیقه مونده به پایانش، روزم مشعشع شد کنار ام‌عماد و زیر آسمون خاکستری و بارون دم غروب و اتوبان بسته‌ی همت و چمران و موسیقیای شمال افریقایی. ای کاش می‌فهمیدم که باید رها کنم. رها کنم همه‌ی فکر و خیالا و گره‌هامو و فقط سعی کنم باشم اون لحظه رو. فقط و فقط باشم و بسپرم خودمو به بودن. کاری که هم‌زمان سخت‌ترین و آسون‌ترین کار جهانه.

ببین من بهترین پیشنهاد که یه پسر ممکنه تو تهران بهت بده رو بت میدم. بیا سه چار هفته دیت کن با من.

تو این مدت ده جا میریم با هم. کارتینگ رستوران بولینگ سینما. بعد اگه خوشت اومد تازه رابطه رو شروع میکنیم.

ببین از سادگی‌ت خوشم اومده. خیلی وقته دختری ندیدم ناخناش مصنوعی نباشه. ازون ساده‌ اوسکلا نیستی. خوش استایلی.

بیا  این سه هفته رو امتحان کن. اصن اگه خوشت نیمد دوست معمولی باش.

به خدا اگه ساعت سه نصفه شب زنگ بزنی تو جاده چالوس بنزین تموم کردی تمبونمو میپوشم میپرم تو ماشین میرسونم خودمو!

ببین. نه نیار.


]بیرونی، عصر، حوالی میدان آرژانتین[

دارکوب – بازی خوب سارا بهرامی و بازی کوتاه بازیگر نازنین سینمای ایران جمشید هاشم‌پور تنها مزیت‌های فیلم نیستند. صحنه‌های جذاب فیلم کم نیستند و در بعضی لحظه‌ها عمق و لایه‌هایی از احساس انسانی تصویر شده که تقریبا بی‌نظیر است. بهروز شعیبی و سینمای قصه‌گوی متواضع و فروتنش به دلم می‌نشیند. اما ضعف‌های فیلمنامه‌ای دارکوب مانع از آن می‌شد که فیلم آن درخشانی که می‌توانست شایسته‌اش باشد را نمایان کند.

کامیون – ریتم کند بود و قصه پر از کلیشه. سعید آقاخانی اما دارد بازیگر درست درمانی می‌شود.

لاتاری – خوش‌ریتم و ایرانی‌پسند. به جز سه چهار دقیقه اول فیلم که انگار دم‌نکشیده است. بازی‌ها تقریبا خوب است. بازی هادی حجازی‌فر (حسین شریعتمداری؟) دارد تکراری می‌شود. اما هنوز جذاب است. جواد عزتی عالی است. نادر سلیمانی و علیرضا استادی هم. روی کاراکتر حمید فرخ‌نژاد کار نشده و به اصطلاح شخصیتش در نیامده است. کارگردان به لحاظ تکنیک نسبتا باهوش و موفق است. اما فیلم‌هایش از یک چیزی مثلا از جنس حکمت و خرد هنوز به شدت دور است و چیزی از این جنس که کارگردان نشسته برنامه ریخته که چطور روی ذهن من مخاطب اثر بگذارد باعث می‌شود که گارد سختی در من ایجاد شود. ضمن‌ این‌که با ایرانی‌بازی‌های فیلم و دست گذاشتن روی عرب‌ستیزی‌اش به شدت مشکل دارم.

سرو زیر آب – بدِ مخاطب گاوپندار. ایده بد نبود اما به کلی ذبح شده بود.

تنگه ابوقریب – شاید ده سال هم بیشتر گذشته باشد از آن شبی که فیلم اول بهرام توکلی پابرهنه در بهشت را دیدم. فیلم را زیاد یادم نیست. اما آن شب و احوالم از خاطرم نرفته است و آن کلام که فراری بود از به کلام درآمدن و پنهان شده بود پشت تصاویر شب فیلم. تنگه ابوقریب نه به آن شدت و قوت و نه با آن رمزآلودگی اما نگاهی از همان جنس دارد که با ذائقه من سازگار است. موسیقی به خوبی به ساختن احوال فیلم کمک کرده است. جنگ از یک جایی به بعد شبیه خواب می‌شود و این صحنه‌های خواب‌گون برای من کار می‌کنند. بازی‌ها تقریبا خوب است به جز مهدی پاکدل که هر جا هست فضای فیلم را تصنعی می‌کند با بازی‌های ضعیفش. بازی جواد عزتی، نوجوان فیلم و امیر جدیدی (به استثنای موج گرفتن) خیلی خوب است.  فیلم در همراه ساختن مخاطب موفق است. سالن اصلی آزادی پر است به اضافه کف و نفس از دل کسی تا آخر تیتراژ درنمی‌آید. اسم شهیدان که روی پرده می‌آید همه سالن برای بار دوم دست می‌زنند و بهرام توکلی نشان می‌دهد که می‌شود بی‌شعارزدگی و بهره‌برداری سیاسی‌ و سوء استفاده، فیلمی از جنگ پس از قریب به سی سال ساخت که به دل مخاطب راه پیدا کند.

چهارراه استانبول – تقریبا مطابق پیش‌بینی بود. ترکیبی که این کارگردان بلد است از این تیم بازیگری و موضوعات روز دربیاورد. که خب سلیقه من نیست. اما خداوکیلی کاش مهدی پاکدل با بازیگری خداحافظی کند.

سوء تفاهم – با توقع پایین نشستم پای فیلم آن قدر که بد شنیده بودم اما به نظرم فیلم بدی نبود. شاید وسط‌هایش قدری روی مخ می‌رفت اما تقریبا با بازی ذهنی فیلم همراهی کردم. به نظرم ایده اصلی قصه جالب بود اما کم بود. یعنی باید شاخ و برگ‌هایی اضافه می‌شد یا زمان کوتاهتر می‌شد یا ایده اصلی عمیق‌تر کاویده می‌شد. 

به وقت شام – برای من نقطه اوج کارهای حاتمی‌کیا آژانس شیشه‌ای است و هیچ‌کدام از فیلم‌های بعدش به پای این فیلم یا کارهای خوب قبل این فیلم نمی‌رسند. البته روبان قرمز و به رنگ ارغوان و ارتفاع پست را با شدت‌های متفاوت دوست دارم. اما رسما از به نام پدر به بعد ارتباطم با کارها اصلا شکل نمی‌گیرد (به استثنای بادیگارد و گزارش یک جشن). به وقت شام برای من یک فیلم صرفا اکشن است که هیچ کاری، نه به لحاظ حسی و نه فکری، روی من انجام نمی‌دهد و اصلا هیچ ارتباطی با این فیلم برقرار نمی‌کنم. گرچه این چند روز دیدم که خیلی‌ها فیلم را دوست داشتند. نمی‌دانم. سخت است برایم که حاتمی‌کیا سرپا و سرحال باشد و احوال کارهایش این قدر از من دور باشد.

شعله‌ور – خوب. خوب. بسیار خوب. تقریبا با لحظه لحظه فیلم زندگی کردم. به گمانم فیلم در ادامه مسیر فیلم رگ خواب بود و بیشتر از این‌که قصه و داستان مورد تمرکز باشد، سیر درونی یک شخصیت مورد توجه بود. همه عوامل و قصه‌های بیرونی و جغرافیا و موسیقی هم در خدمت راهگشایی برای این سفر درونی سخت قرار گرفته بودند.  با این‌که به واسطه زنانه بودن شخصیت فیلم رگ خواب، هم‌دلی بیشتری با آن فیلم داشتم، اما با شعله‌ور به چشم‌اندازی از ساحتی از احوال انسانی قدم گذاشتم که برایم تازه بود. به نظرم بسنده کردن به "حسد" به عنوان مضمون اصلی فیلم، فروکاستن سپهرهایی از درونیات آدمی است که فیلم ما را در آن‌ها راه می‌برد و به گمانم شعله‌ور حتا از رگ خواب هم فیلم موفق‌تری از آب درآمده بود. انتخاب امین حیایی با آن بازی فوق‌العاده برای شخصیت اصلی بسیار دقیق و هوشمندانه بود و بقیه بازی‌ها هم خیلی خوب و یکدست درآمده بودند. وقتی این‌ها را بگذارم کنار این دو موضوع که فیلم در منطقه مورد علاقه من یعنی بلوچستان فیلمبرداری شده بود و موسیقی فیلم همکاری بسیار موفق دیگری میان تیم سهراب پورناظری و همایون و حمید نعمت‌اله و آغشته به موسیقی جذاب بلوچی و صدای بی‌نظیر نصرت فاتح علی خان بود، می‌توانم پی ببرم که چطور شعله‌ور توانست در دقایق پایانی من را دچار چنان شوریدگی و بی‌قراری کند که برای لحظاتی تنگ بودن قالبم برای جانم و ادراک لمحه‌ای از افق متعالی حقیقت به من چشانده شود. دست مریزاد آقای نعمت‌اله.

مغزهای کوچک زنگ‌زده – فیلم، فیلم من نبود. یعنی من را همراه خود نمی‌کرد. درگیر نمی‌شدم. پنجره تازه‌ای به واقعیت یا خیال برایم باز نمی‌کرد. اما به لحاظ تکنیک و فرم و دغدغه، فیلم محترمی بود.

زنانی با گوشواره‌های باروتی – موضوع فیلم جسورانه و جذاب است. موسیقی همراهی با فیلم را تسهیل می‌کند. فیلم خسته‌کننده نمی‌شود. اما به نظرم پایان خوبی برای فیلم انتخاب نشده است و شاید اگر در لحظه و صحنه دیگری و با خلق احوال دیگری فیلم به پایان می‌رسید، اتفاق بهتری در احساس و ادراک مخاطب رخ می‌داد. ضمن اینکه به نظرم موقعیت‌ها، قابلیت بهره‌برداری عمیق‌تر داشتند و من دایما منتظر بودم که با لایه‌های پنهان‌تری از ماجرا در مصاحبه‌های نور با خانواده‌ها روبرو شوم. اتفاقی که در یکی از صحنه‌ها در ملاقات با خانواده‌ای که تعلق خود به داعش را کتمان نمی‌کنند تا حدی رخ می‌دهد. به هر حال برای منی که در یک دهه گذشته به نوعی درگیر مسایل خاورمیانه بوده‌ام، نفس پرداختن به موضوع خاورمیانه و ارایه تصاویر مستند از اوضاع به بیننده ایرانی ارزشمند است و جای قدردانی دارد، چراکه نگاه به شدت سیاست‌زده و غیردقیق ما به موضوعات خاورمیانه بسیار نیازمند اصلاحی است که از دل دیدن تصاویر واقعی برمی‌آید.

بمب  خب واقعیت این است که اصل مشکلم با فیلم به این برمی‌گردد که همه اجزای فیلم به نحوی برایم غیراصیل بودند. شاید کپی از سینمایی که محبوب فیلمساز است و سعی در نزدیک شدن به آن سینما. فیلم به لحاظ بصری برایم جذابیت داشت و من معمولا کارهای آقای کلاری را خیلی می‌پسندم. موسیقی فیلم هم متعلق به یکی از دوست داشتنی ترین آهنگسازهای زندگی من النی کارایندرو و بالطبع بسیار زیبا بود با این وجود به ذائقه من بعضی جاها روی فیلم ننشسته بود. در مجموع فیلم را خیلی دوست نداشتم. گرچه یک بار دیدنش تاحدودی برایم لذت بخش بود. اما از آن فیلم‌ها نبود که بخواهم دوباره ببینمشان.

مصادره – لابد خودم مقصرم که وقتی چنین رابطه خرابی با کمدی دارم و اساسا با این ژانر خنده‌ام نمی‌گیرد به تماشای چنین فیلمی می‌روم. کارکرد اصلی فیلم که در مورد من کار نمی‌کند، بقیه حرف‌ها را هم که خب همگی می‌دانیم و شنیدن دوباره‌شان دست‌کم برای من لطفی ندارد. بازی عطاران را اما در مجموع دوست دارم.

بالاخره بعد هشت نه سال تهران روسفید شد..

و بیدک لا بید غیرک..

تو عین گیسوکمندی از پرنسسا اَم هوشگلتری آنِه!

[آنه چارقد بر سر از راه رسیده‌ی چشم‌ها سرخ از خستگیِ به فنا رفته با میگرنِ و قس علی هذا]


علی سه ساله از تهران | دیشب

تلفن می‌زنم به گرندمافا. طبق روال معمول که هفته‌ای دو سه چهار پنج بار تلفنی صحبت می‌کنیم و دو سه بار می‌بینیم هم را. میگرنش امروز آمده بود سر وقتش. از سلام کردنش فهمیدم. می‌پرسم "مسکن خوردی؟" و می‌گویم "پس چشماتو ببند استراحت کن" می‌گوید "شب بیا اینجا برات شام درست میکنم"  می‌گویم "یه روز که بهتر بود حالت میام". باز می‌گوید "شب بیا اینجا برات شام درست میکنم" می‌گویم "مامان‌جان با این حالت واجب که نیست" می‌گوید "کاری نمیکنم که بیا" می‌گویم "فعلا فقط استراحت کن عصر باهم دوباره حرف می‌زنیم" می‌گوید "مسکن خوردم خوب میشم". نمی‌توانم بگویم که خوبی. به غایت.

"خاک بر سرم. فردا امتحان دارم. باید برم." ساعت یازده اِی.اِم. به گرندمافا گفتم که خداحافظی کنم و سردردهایم که یکی دو تا نیستند هنوز قطع نشده بودند.  شاکی شد از خاک بر سر کردنم و گفت: "دنیا چه ارزشی داره؟" با آن صدای یگانه‌ مرکب از زمین و آسمانش، بعد طوری نگاهم کرد که ته دلم جواب سوالش را لمس کند. بغض تا گلویم بالا آمد. دست راستش به گوشی تلفن مشغول بود. سکوت کردم، دست چپ روشن و کشیده‌ی زیبا و کهنسال جادویی‌ش را بوسیدم و درآمدم. هنوز سردردهایم قطع نشده‌اند و البته که تا خود ابدیت عاشق و شیدای این زن خواهم ماند.

بر من لحظه‌ای گذشته است که همه‌ی اندوه جهان را در یک وجبی‌م احساس کرده‌ام. مسلمانان دیگر مرا حنه میرا نخوانید.

علامه‌ی نارفته به مکتب.. زینب.. 

درحالی‌که تلویزیون خانه گرندمافا به بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای متصل است، در خانه ما تلویزیون فقط از شبکه‌های رسمی خط می‌گیرد. من هم چند سالی است به این تصمیم رسیده‌ام که در خانه‌ام کلا تلویزیون نداشته باشم. این‌گونه است که در این خانواده نسل به نسل ما شاهد "پیشرفت" معکوسیم.

o

در قلبم یک حفره است؛ نامش بیروت.

سلام حنۀ عزیزم

قبل از هرچیزی باید ابراز شادی بسیاری کنم از این که توی تلگرام و واتساپ نیستی، تا من بجای احوال‌پرسی‌های سه کلمه‌ای تعارفاتی بتونم ایمیل بزنم و تمام آنچه که مدتی ذهنم رو مشغول کرده رو با خاطر آسوده بگم.

حقیقت از روزی که توی جلسۀ دفاع پایان نامه‌ات شرکت کردم، لازم دونستم تا برای تحسین تمام آنچه من از تو دیدم ایمیلی بزنم. باید اقرار کنم با وجود اینکه خیلی از مفاهیم فلسفی رو که توی جلسۀ دفاع ازش حرف زدی رو نفهمیدم، اما جان کلامت بر دل و جانم نشست. انتخاب شایسته‌ای بود، آن‌هم بعد از تجربۀ بی‌نظیرت توی اردوگاه پناه‌جویان سوری. اگرچه شاید برداشت من از حرف‌هایت بخاطر سواد کمم در زمینۀ فلسفه متفاوت با واقعیت آن باشد، اما مدت بسیاری بود که مفهوم «دیگری» من رو به نوعی درگیر کرده بود؛ بی‌آنکه بدانم!

اشتیاق فراوانی داشتم تا به جزئی از آن چیزی که من نیست دست یابم و حال آنکه جدا شدن از منیّت رو در خلال پیوستن به رنج دیگری، تلاشی برای یافتن مفهوم «خود» میدونم. مطمئن نیستم که چی می‌گم، فقط می‌خوام تلاش کنم تا اون چیزی که ذهنم رو مشغول کرده باهات درمیان بگذارم.

درست نیست که خیلی با این حرفهای آماتورم وقتت رو بگیرم، اما مطلب دیگری که بی‌اندازه ذهن من رو به خودش مشغول کرده، حضور تو در اردوگاه پناه‌جویان سوری بوده. یادم میاد بهت گفته بودم که خیلی مشتاق رفتن به مناطق آسیب‌دیده از جنگ و کمک هستم، گرچه دستم از کمک کوتاهه! و جالب‌تر اینکه تو چیزی در مورد این قضیه به من نگفتی و فقط میتونم رو حساب فروتنی بیش از اندازۀ تو بگذارم.

علاقۀ زیادی دارم که پایان نامه‌ات رو بخونم و اگر نسخه‌ای از اون رو توی کتابخونه گذاشتی، تو رو به زحمت نمی‌اندازم. و همچنین سپاسگزارت خواهم بود اگر قدری دربارۀ چگونگی سفرت به لبنان برام بگی. آنقدر مشتاق این تجربه هستم که حاضرم هر خطری رو بپذیرم و برای یادگیری هر مهارتی وقت بگذارم.

دوستدار تو

میتراشکا🌹

حنا جاااااانم !!! 

مباااااااارکه قربونت برم ... خسته نباشی .... خیلی خیلی بهت افتخار میکنم و نمیتونم صبر کنم که زودتر پایان نامه ات رو بخونم و بدونم تصمیمت برا آینده چیه ...

من الان تو راهم که برم پیش زینب ... راستی دیشب زینب بهم گفت که دفاعت امروزه :))) بعد امروز ساراکو کلی عکس برام فرستاد و همین طور فرزان جون ...که مردم از خوشحالی دیدنشون ... قربونت برم الهی ... قربون خودت و اون لباس پوشیدن منحصر به فردت و همه ی وجود منحصر به فردت ... خیلی خیلی خیلی تبریک 

سالی | بیست و چهارم دسامبر

لابد مریض‌های دیگری هم در دنیا پیدا می‌شوند که بیست و چهار ساعت قبل و بعد دفاع رساله‌ای که دو سال و نیم شیره جانشان را کشیده، بغض در گلویشان هی بالا و پایین کند و احساسی شبیه وداع یک عزیز خفه‌شان کند. و خدایا فقط تو می‌توانی وقتی عالم و آدم دارند آدم را ستایش کنند در چشم‌های آدم زل بزنی و نشان دهی که هیچ بل کمتر از هیچ است.

Chère Hana !

Comment ça va ?

Je suis maintenant à Toulouse et voici quelques photos de ma belle ville et de moi avec quelques amis.

Je voulais te remercier profondément pour tous les moments joyeux et inspirés que nous avons partagés. C'était fantastique. 

Je t'enverrais quelques idées à propos de notre documentaire

Why not to name it, "bridges to the universal human nation" ?


We keep in touch.

Christophe

در یک سیستم تربیتی سخت و  شبه‌نظامی بزرگ شدم، درحالی‌که هیچ‌کدام والدینم نظامی نبودند. ابوحنه در تمام کودکی ما مرتب در ماموریت‌های طولانی بود. بنابراین تربیت ما تا حدود زیادی با مدل ام‌حنه که به نحوی می‌خواست این کمبود ابوحنه را هم جبران کند و نقش هر دو والد را هم‌زمان به عهده بگیرد، جلو رفت. ویژگی‌های شخصیتی ام‌حنه و استقلال شدید شخصیتش هم در این نحوه تربیت بی‌تاثیر نبود. به نظرم مهم‌ترین اصل که در این سیستم پردیسیپلین به ما منتقل شد و احتمالا هم‌زمان مهم‌ترین مزیت و عیبش هم به شمار می‌رفت، این اصل بود که اگر سنگ از آسمان ببارد، ما، خود ما، یعنی خود حنیف، خود حنه و خود حمزه، مقصریم. به‌خاطر همین سخت‌گیری ما در بهترین مدرسه‌ها درس خواندیم ولی به همان خاطر حتا یک بار هم یادم نمی‌آید ام‌حنه در چالش‌هایی که همه بچه‌ها به نحوی در مدرسه برایشان پیش می‌آید، شبیه روال همیشگی اکثر مادرها عمل کرده باشد و مثلا گفته باشد تقصیر ماجرایی به عهده کسی غیر ما بوده است. حتا اگر در ماجرا نود درصد تقصیر با ما نبود، به خاطر آن ده درصد تقصیر، ما مسوول بودیم. چرا که اگر آن ده درصد نبود، احتمالا آن نود درصد هم پیش نمی‌آمد. ما خیلی زود فهمیدیم که نباید مثل بقیه بچه‌ها به خاطر مشکلات بیاییم خانه و غرولند کنیم و کسی به حمایت از ما برخیزد. یاد گرفتیم که مشکلات را به شیوه خودمان حل و فصل یا منحل کنیم و هر کداممان شیوه شخصی خودمان را کم‌کم ساختیم. طبیعتا این موضوع مثل هر موضوع دیگری در کنار مزایا، معایب خودش را هم داشت. ما هر سه گرچه مستقل اما هم‌زمان ایده‌آل‌گرا و حساس هم از آب درآمدیم. این‌که آدم اولا توقع نسبتا بالایی از خودش داشته باشد و ثانیا همیشه خودش را مقصر هر اتفاقی که برایش می‌افتد بداند، ابدا آسان نیست. این فشارهای تقصیر هر بار و در هر مساله و مشکلی منتقل می‌شوند و آدم را از درون شکننده و حساس می‎کنند. این را وقتی بگذارید کنار آن استقلال و سرسختی بیرونی می‌بینید چطور کار سخت‌تر می‌شود. آدم‌های حساس و نازک‌طبع در رفتارهای ظاهری هم تردترند، بنابراین سایرین با توجه به این ملاحظه با این آدم‌ها مواجه می‌شوند. همین‌طور آدم‌های سرسخت، با دیگران سخت مواجه می‌شوند و بالعکس. ما به نظر آدم‌های سرسختی هستیم. در واقع هم تا حدود قابل توجهی هستیم ولی مشکل اینجاست که آن‌قدر قبل از هرکس با خودمان سرسخت بوده‌ایم که طبع‌هایمان نازک شده‌ است. بنابراین مردم معمولا با ما معامله‌ای را می‌کنند که با آدم‌های سرسخت، و این گاهی برای ما خیلی گران می‌آید. ما به واسطه حساسیت و نازک‌طبعی در برخورد با دیگران نسبتا دقیق و اهل ملاحظه‌ایم، رفتارهای مشابهی با آدم‌ها در پیش نمی‌گیریم و جزئیات زیادی را تا جایی‌که از دستمان بربیاید رعایت می‌کنیم. گرچه در مقابل افرادی که در موضع قدرتند، معمولا جسورترین آدم‌های محیط‌هامان هستیم ولی به کسانی که از موضع قدرت دورند، از گل نازک‌تر نمی‌گوییم. اهل هزار بار تشکر کردن برای هر لطفی ولو کوچک هستیم. بگذارید قدری از خود راضی باشم. کجا کسی این همه حساسیت را که ما مراعات می‌کنیم اصلا می‌بیند که بفهمد و بخواهد قدری‌ش را در حقمان رعایت کند. همه فقط همان سختی و منتقد بودن و جسور بودن را می‌بینند. آن‌قدر که در جامعه‌ی ما منتقد بودن، خصلت نایابی است. اوضاع وقتی بغرنج‌تر می‌شود که به این داستان موقعیت من با لحاظ جنسیتم را هم اضافه کنیم. منی که به واسطه این نوع تربیت، بزرگ شدن بین برادرها و دایی‌هایم، تاثیرپذیری از ام‌حنه و گرندمافا که شیرزن‌هایی به حساب می‌آیند و بعدها رشته تحصیلی و فضاهای کاری تقریبا مردانه، ترد بودنم همراه با زنانگی‌م به درونی‌ترین لایه‌ها خزید، گرچه این درونی بودن و پنهان بودن هرگز از قدرتش کم نکرد. هرچه گذشت من حساس‌تر و اشک در مشک‌تر و عاطفی‌تر شدم درحالی‌که به واسطه موقعیت بزرگسالی و پوسته سختم روز به روز امکان بروز کمتری برایم فراهم بود. یک تنش شدید که خودش مدام مرا آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر ‌کرد. اینجاست که امیرسام، جوانی آرام که به گمانم سال‌ها زندگی در هند است که دریافت‌هایش را عمیق کرده، با وجود اینکه فقط سه ماه همکلاسی بوده‌ایم وقتی بناست هر کدام از بچه‌های کلاس را در یک جمله توصیف کند به من که می‌رسد می‌گوید: حنه؛ پیچیدگی وجودی دارد. زندگی کردن بعضی وقت‌ها خیلی سخت است و من قسم می‌خورم که خدا این را بهتر از امیرسام و بهتر از هر کس دیگری می‌داند.